تقدیم به آستان پرمهرموعود مهربانی ها
حتی همین حالا....
نمی شود تو رد شده باشی و
گل های وصله خورده ی خیابانی
سر برنگردانده باشند
حتی باور نمی کنم
این روزهای بی برکت
زیر بال بابونه های باران نخورده را
نگرفته باشی
هر چقدر این روزها
چهل ستون آگهی های گمشده ی روزنامه ها
به جای آنکه دنبال تو بگردند ،
به یک همکار
ترجیحا خانم نیازمند باشند ،
هر چقدر درخت های این حوالی و
هر چه حوالی
خشکیده قد کشیده باشند
بیشتر از تمام عمرشان برگ بریزند و
سرفه های سفورها را
به واژآرایی های شاعرانه اضافه کنند ،
حتی میز و نیمکت های بی خیال مدرسه ها هم
به همین تصور آمدنت
به درختانگی بر می گردند
ریشه می دوانند
و ساقه بر دست می گیرند
حتی همین حالا
که پیرزن های آبادی های کدام آبادی های دنیا
در سوگ جوانمرگ های خود
دست هایشان را می چرخانند و
رود رود گریه می کنند
حتی همین حالا
که طبیعی ترین آدم های دنیا
مصنوعی راه می روند ،
دختران همین کدام آبادی ها
نذر آمدن توست
که قالی هایشان را
به دار می آویزند
حتی همین حالا
که یک عده تو را به خط نستعلیق می نویسند و
تجوید نامت را درست رعایت می کنند
و آن سوی ماجرا
تمام همت شان را
به مواظبت از میزهای موازی گره می زنند
و آن سوتر ماجرا
به قیمت ترور درخت ها
ادامه ی حیاط می دهند ،
منتظر بزرگترین سورپریز
که باید واژه ی فارسی اش را پیدا کنم مانده ایم
تا مجبور نباشیم
در سلام اول سال
در باغ سفره هایمان
سیر وسرکه بچینیم
ما به هیچ دستی برای دوستی ایمان نداریم
تنها دست های توست
که بر دل هر روز سوخته ی اینهمه آدم
بخش پذیرند